شهدای انقلاب اسلامی


mazar-shohada
 

نام و فرازي از زندگينامه شهدای دوران انقلاب اسلامی در خوی:


شهید اسماعیل سلامت بخش

در روزهاي دهم (عاشورا) و يازدهم محرم سالی که انقلاب در آن به پیروزی رسید، پس از آن تظاهرات عظيم عاشورائی، خبري به مردم رسيد. خبري تكان دهنده چون رعد كه با ناباوري مردم همراه بود.

در روز بیستم آذرماه 57 مصادف با عاشورای حسینی، يك درجه دار به نام اسماعيل سلامت بخش و سرباز وظيفه اميدي عابد كه قبلاً طرح حمله به پادگان لويزان را ريخته‌بودند و منتظر فرصت مناسبي جهت اين اقدام قهرمانانه خود بودند در ساعت 12 ظهر طرح از پيش ساخته خود را به مورد اجرا گذاشتند. آنها با سلاحهاي خود كه از قبل آماده كرده و فشنگ گذاري نموده بودند از درب غربي سالن ناهار خوري پادگان لويزان وارد شدند و به همه برپادادند.

در اين موقع كليه افراد نظامي كه از امراي ارتش و درجه داران پادگان لويزان بودند يكباره به حالت خبردار ايستادند در همين لحظه اسماعيل سلامت بخش و اميدي عابد با يك عمل شجاعانه افراد حاضر در سلف سرويس را به رگبار گلوله بستند و خود با يك عمل ماهرانه خواستند از پادگان فرار نمايند ولي مأمورين ديگر پادگان با صداي شليك گلوله به آن محل شتافتند و آن دو را هدف گلوله‌هاي خود قرار دادند.

بدين ترتيب عده‌زيادي از افسران و درجه‌داران حاضر در ناهارخوري كشته و يا زخمي شدند.
با اين اقدام شجاعانه يكبار ديگر سربازان و درجه‌داران وفاداري خود را به نهضت مبارزه ملت ايران در راه ريشه كن كردن رژيم شاه مخلوع نشان دادند.

وصيت نامه شهيد اسماعيل سلامت بخش:

به نام خداوندي كه در دنيا بر مؤمن و كافر رحم مي كند و در آخرت فقط به مؤمن رحم مي كند.

فقط با پدرم انشاءا... براي آخرين بار در اين نامه صحبت مي كنم و هر كار كه بتوانم در اين مدت كوتاه عمرم با شما پدرجانم مستقيم صحبت بكنم ولي نتوانستم موفق شوم و اين نامه را با چه آرزوهايي براي پدر بزرگوارم مي نويسم. و چون يقين دارم كه در آخرت انشاءا... در بهشت با هم در نعمت خدا به هم مي رسيم و من پدر جان انشاءا... اگر اين بزرگترين توفيق شهادت در راه دين را به من بدهد و كشته شوم در بهشت وارد نمي شوم تا شما .. نماز را سبك نشماريد. روزه هايتان را بگيريد. خمستان را بدهيد، زكات بدهيد. حج برويد. جهاد كنيد. امر به معروف و نهي از منكر بكنيد. تولا و تبرا بكنيد...



شهيد شيخ حسن خضرلو

 در قريه آغشلو از توابع شهرستان خوي تولد يافت و به جمع خانواده های متدين و روحاني شادي ديگري بخشيد و در آن حال و هواي مذهبی بزرگ شد و و تحصيلات ابتدائي را در دبستان هدايت به پايان رسانيد، و در سال1342 زماني كه مدرسه فيضيه قم توسط عمال رژيم طاغوت زير شديدترين ضربات قلع و قمع مي شد، به مدرسه علوم ديني خوی وارد و در آنجا بعد از گذراندن دوره مقدماتي صرف و نحو در سال1347 در مدرسه ديني محمديه اروميه به ادامه تحصيل پرداخت و منطق و اصول را به پايان رسانيد. در سال1350 به حوزه علميه قم عزيمت كرده و زير نظر استاداني چون آقايان پاياني و سيد ابوالفضل موسوي تبريزي به فراگيري قسمتي از فقه مشغول گرديد و مسافرتهاي تبليغي را آغاز كرد. از جمله به اطراف تهران و به اهواز براي چندين بار سفر كرد و پيام خون شهيدان پانزده خرداد را براي مردم مي رساند و آنها را به انقلاب دعوت مي كرد.

آگاه به مسائل روز بود و در بحث هاي سياسي شركت مي كرد. دست از تبليغات بر عليه رژيم ستم شاهي بر نمي داشت و سري نترس داشت و با ايماني قوي با دشمنان خدا و بندگان مي جنگيد و از هيچ رنج و ملامتي هراس نداشت و تنها رضاي خدايش را مي جست و از مخلصين امام(ره) بود.

ادب و جوانمردي و سخاوت و مهرباني به همه مخصوصاً براي كودكان از خصوصيات بارز اين شهيد بودو فدا شدن در راه امام (ره) را سعادتي والا مي دانست و شهادت يك آرزوي شيرين برايش بود تا اينكه در سال1357 در سنگر تبليغ و آگاهي دادن به دست چماقداران رژيم طاغوت به فيض شهادت نائل آمد.

شهيد ولي نوري پركندي

در سال1340 در خوي متولد شد. از همان سنين اوليه به كارگری در كارخانه قاليبافی پرداخت. با شروع انقلاب و اوج گرفتن آن در هر جا كه امكان داشت به تبليغ مي پرداخت و از انقلاب و اسلام و امام(ره) سخن مي گفت و خانواده و ديگران را به شركت در تظاهرات و راهپيمائي ها تشويق مي كرد. يك روز مادرش به وي گفته بود از خودت مواظبت كن، كشته مي شوی و شهيد نوری در جواب به مادرش گفته بود، اگر من نروم پس كي برود. بايد از اسلام دفاع كنيم و شهادت در اين راه افتخار است. خواست خداوند چنين بود كه شهید ولی، آن جوان پرشور و عاشق و دردكشيده، لياقت شهادت را بيابد و در راه دفاع از انقلاب و اسلام و آرمانهای بلند آن به فيض شهادت نايل آيد. آري او در20 بهمن57 به آرزويش رسيد و در جوار حق به شهيدان پيوست.

شهيد مجيد محمدزاده

شهيد مجید محمدزاده در سال1336 در روستاي ديزج حاتم خان در يك خانواده فقير زندگي را آغاز کرد و سرماي جانسوز نداری را حس کرد و با درد و رنج آشنا شد. تا كلاس پنجم ابتدائي درس خواند، ولي به علت فقر مادي ترك تحصيل کرد و در كارگاه قاليبافي با دستمزد ناچيز شروع به كار نمود. در16 سالگي با خانواده ترك ديار كرده و در خوي ساكن شدند و با آغاز انقلاب اسلامي به درياي پرخروش امت به پا خاسته پیوست و با آنها همصدا دردهاي چندين ساله اش را فرياد زد و به پاسداري از انقلاب و جانفشاني در راه آن ادامه داد تا اينكه در ساعت3 بعدازظهر روز57/11/20 برای اهداء خون به مجروحان به بيمارستان قمر بني هاشم(ع) خوی رفت كه در موقع خروج به دست ايادي رژيم دستگير و به شهادت رسید. جسد پاكش بعد از28 روز از ته چاهی واقع در بدل آباد پيدا شد و اين چنين او نيز به لاله زار شهداء پیوست.

شهيد ابراهيم قلي پوري

شهيد ابراهيم قلي پوري در سال1313 در شهرستان خوي در يك خانواده مذهبي متولد شد. تحصيلات خود را در محل تولد خود به پايان رساند. ايشان براي اينكه در دوران كودكي كمكي براي پدر كرده باشد، هزينه تحصيلي خود را در تابستان ها درمي آورد.

مادر شهيد قلي پوري آشنائي زيادي به قرائت قرآن داشت و قرائت قرآن را تا حد خواندن پيش مادر و سپس در نزد استاداني چون مرحوم برادر قراجه اي و سردارلو ياد گرفت و در تمام اين مدت شب هاي جمعه و دوشنبه با سرپرستي اين استادان مجالس قواعد و قرائت قرآن داشتند. او در تمام كارها خدا را فراموش نمي كرد و در آغاز هر كار مهم با قرآن مشورت مي نمود و مرتب نماز و روزه و ساير واجبات خود را به انجام مي رسانيد و بعد از اتمام تحصيلات متوسطه از دانشكدة افسري قبول شد و با گذراندن دوره نظامي دانشكده با درجه ستواندومي مشغول خدمت گرديد. شهيد قلي پوري بعد از اشتغال به كار تشكيل خانواده داد و حاصل اين ازدواج پنج سر عائله مي باشد و ايشان هميشه اعضاي خانواده را براي اسلام و ديگر واجبات آن ترغيب مي نمود.

شادروان قلي پوري در هنگهاي اروميه، فسا، اردبيل و بوشهر مشغول انجام وظيفه بود و در تاريخ 57/11/26 طي مأموريتي كه براي رساندن اسلحه به رزمندگان، براي نابودي منافقين داخلي عازم اطراف شهرستان خوي بود كه توسط افرادي ناشناس به وسيله گلوله از ناحيه پای چپ مجروح و بعد از مدتي شربت شهادت نوشيد. شهيد عزيز قلي پوري در تاريخ 1357/12/15 به درجه سرگردي مفتخر گرديد و مدت بيست سال خدمت در ژاندارمري را با صداقت سپري كرد. از آنجائي كه محل سكونت شهيد شهرستان ماكو بود، پيكر پاك ايشان در شهرستان ماكو به خاك سپرده شد.

 

شهيد جليل فرخي زاده

در سال1298 در يك خانواده مذهبي و متدين چشم به جهان گشود. حال و هواي محيط خانه او را كودكي صالح و علاقمند به دين و قرآن بار آورد و براي فرا گرفتن قرآن نزد يكي از قاريان محل مشغول گرديد و به علت فقر مالي خانواده از ادامه تحصيل منصرف شده و در كارگاه هاي قالي بافي مشغول شد. با مشكلات اخت شده و روزي حلال کسب می کرد و خدايش را شكر می نمود. خدمت سربازي وي به علت شروع جنگ دوم جهاني ناتمام ماند، به اين جهت به ديار خويش بازگشت و به ياري پدرش به سمساري مشغول شد.

شهيد عاشق خدايش بود و عشق به امامت و ولايت او را با مولايش امام حسين(ع) آشناتر كرده بود و به سربازي امام حسين(ع) ‌افتخار مي كرد و مؤذن نماز جماعت در مسجد حاجي بابا بود. با شروع انقلاب اسلامي و حركت هاي مردمي به تظاهرات پيوست و با اولين راهپيمائي، درسهای چندين ساله اش را بيرون ريخت و از شوق اشك ريخت. در آرزوي شهادت بود و پيوستن به لقاءا... و هميشه گوياترين اميدها را به خداي مهربان داشت و مي گفت پيروزي از آن ماست تا اينكه در روز جمعه مورخ57/11/20 با حمله ضدانقلاب به شهر، در تاریخ1357/11/20 در سر خيابان شيخ مهدي بر اثر اصابت گلوله زخمی شده و به بيمارستان شير و خورشيد سابق منتقل گردید، ولي به علت نبود امكانات اوليه بر اثر خونريزي شديد دار فاني را وداع گفته و به مولايش امام حسين(ع) پیوست و در قله رفيع شهادت قرار گرفت.

 

شهید محمد سلطانزاده

در سال1318 در شهرستان خوی در یک خانواده متدین پا به عرصه زندگی گذاشت. دوره دبستان و نیمه دبیرستان را در دبیرستان خسروی سابق گذراند و نیمه دوم دبیرستان را در دبیرستان ادیب تهران به اتمام رسانید و در سال1349 در کنکور شرکت نمود و در رشته علوم قضایی قبول شد، ولی به خاطر مخالفت با فرهنگ طاغوتی که آن زمان در دانشگاه حکمفرما بود، نتوانست به تحصیل خود ادامه دهد و به خوی بازگشت.

در سال1343 به خدمت سربازی رفت و در روستای گوشابلاغ واقع در ماکو به تدریس (خدمت سپاه دانش) پرداخت و بعد از پایان دوره سربازی مدت دو سال در خوی پیش پدرش مشغول به کار شد و بعد ازدواج کرده و برای گذران زندگی به استخدام آموزش و پرورش درآمد و آموزش و پرورش او را به گوار که دهی در عراق بود اعزام کرد و او مدت سه سال با زن و فرزندش در دهات عراق به معلمی پرداخت  در سال1357 با همسر و دو پسرش در منزل پدری و پیش مادر و برادرانش زندگی کرد تا اینکه با اعلامیه امام عظیم الشأن خمینی بت شکن، امت ایران به پا خاست. او نیز همراه مردم با خلوص نیت و با آرزوی پیروزی انقلاب اسلامی و مبارزه با رژیم شاه طاغوتی پرداخت و در تمام تظاهرات و راهپیمائیها که به دعوت امام برپا می گردید شرکت می جست و شجاعانه به مبارزه خو گرفته بود. مردم به مقابله با چماق به دستان که سراسر شهر را به خون و آتش کشیده بودند برخاستند و او نیز در همین روز به کمک برادران زخمی شتافت و در تاریخ1357/11/20 در چهارراه مرکزی شهر هدف تیر جلادان طاغوت قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

شهيد اسدا... جمال زاده

در سال 1322 در روستاي جمال كندي از توابع شهرستان ماكو در يك خانواده ي روستايي مذهبي ديده به جهان گشود. پدرش يداله و مادرش ام البنين است، اين زوج سعادتمند شش فرزند داشتند كه اسداله فرزند سوم خانواده بود، خانواده اسداله در نزد اهل محل به ادب و دينداري و معرفت شهرت داشتند. او نيز در چنين خانواده اي به دنيا آمد و تربيت شد.

دوران كودكي و تحصيلات ابتدايي را در همان روستا - جمال كندي از توابع شهرستان ماكو گذراند. از آنجا كه روستا فاقد هرگونه امكانات جهت ادامه ي تحصيل بود محروم ماند و در كارهاي كشاورزي دست راست پدر شد .پدر اسداله ريش سفيد روستا بود و در امانت داري و دينداري شهرت داشت و مردم روستا در كارهاي خير و شر از او كمك و مشورت مي خواستند. شهيد جمال زاده در چنين خانواده و در دست چنان پدري تربيت يافت و در سن نوزده سالگي به خدمت مقدس سربازي فرا خوانده شد تا فنون نظامي را بياموزد و از خاك مقدس وطنش در برابر هجوم دشمن دفاع نمايد او كه در خانواده اي مذهبي پرورش يافته بود از زمان كودكي همواره نماز را در اول وقت ادا مي كرد و هرگز روزه اش را ترك نمي كرد. در همه احوال از نيازمندان و فقرا دستگيري مي كرد.

در سال 1357 كه انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني (ره)‌ از سراسر ميهن اسلامي شعله ور شد، اسدا... جمال زاده در جلسات مسجد حاجي بابا و راهپيمائي هاي ميليوني مردم شركت مي جست و با نيروي ايمان از دشواري ها نمي هراسيد و زخمي هاي درگيري هاي خياباني را با اتومبيل شخصي خود به بيمارستان ها مي رسانيد و به اين سبب از سوي عناصر ضدانقلاب پيوسته تهديد مي شد و بعضي شب ها نيز نمي توانست حتي به خانة خود برود تا اينكه در بحبوحة انقلاب شكوهمند اسلامي در سال 1357 در اولين روز پيروزي انقلاب - 22 بهمن - اسدا... به جمع شهداي اسلام پيوست.

 

شهيد ابراهیم خلیل پرستاری

در سال1333 در يك خانواده اي كه از نظر ظاهري و مادي كم رونق ولي منور از نور ايمان به خدا بود، متولّد شد. از همان اوان كودكي با درد و رنج آشنا و فقر را لمس كرده بود و با آن آشنا بود. تا حدّي كه فقر مالي باعث شد، در حالي كه علاقة شديد به تحصيل علم داشت و از هوش و ذكاوت خوبي هم در اين مورد برخوردار بود، ترك تحصيل كرده و وارد عرصه كار شد و در يك مغازه قنادي به كارگري پرداخت و بدين وسيله كمكي بود براي خانواده در تأمين معاش. خدا را عاشقانه و خاضعانه عبادت مي كرد و از سوگواران و عزاداران واقعي حضرت اباعبدا... الحسين(ع) بود.

با شروع زمزمه هاي انقلاب اسلامي مردانه وارد ميدان شد، گويا سالها بود كه منتظر چنين روزهايي بود، با ايماني راسخ، دلي پُر از نفرت رژيم طاغوت و هر چه غير خدائيست، و مالامال از عشق به پیر و مرادش، زعیم و رهبرش امام خمینی و هر چه پاکی و خدائیست، به مبارزه با عمال شاه پرداخت. در این مبارزه و مجاهده مقدس شب و روز نداشت و هر جا خطر بود او حاضر بود بی باک و هراس. در کلیه راهپیمائیها و تظاهرات شرکت می کرد و گویا این عمل را از هر چیزی برای خود واجب تر می دانست تا اینکه در تاریخ 1357/11/20 و در راه پیروزی نهضت عظیم اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) جان خود را تقدیم جانان کرد و خونش را به پای درخت اسلام ریخت تا شاخ و برگ این شجره طیبه سایه افکن تمام عرصه گیتی شود.

این شهید انقلاب در وصیتنامه اش به تنها فرزندش می گوید «پسرم راه مرا که همانا اطاعت از حق و اطاعت از راه امام خمینی است ادامه بده.»

 

شهید ميرمجيد موسوي

تازه محله خوی، تولد انساني را مبارك باد مي گويد و به خود مي بالد. شهيد ميرمجيد موسوي به دنيا می آید، در خانواده اي كه از انسانيت غني و از مهر و محبت سرشار ولي از نظر مالي فقير بودند. از همان ابتدا با درد آشنا شد و فقر را شناخت و در كلاس دوم ابتدايي بود كه با مرگ پدر هجرت را لمس كرد. با اين حال مصمم بود و بااراده و با تمام مشكلات به تحصيل ادامه داد و هنرستان را به اتمام رسانيد و ديپلم برق گرفت و در اين ايام بود كه از وجود پرمهر مادر محروم شد و تنها او مي ماند و خداي مهربانش و درد تنهايي را و بي كسي را. در نوحه خواني هايش در ماههاي محرم فرياد می زد و خشم خود را از ستمگران بروز می داد.

از شروع روزهاي اول انقلاب شب و روز نمی شناخت و اعلاميه پخش می کرد و بر در و ديوار شهر نصب می نمود و بنا به دستور امام خميني (ره)، با جسارت سربازان را از پادگان خوی فراری می داد و در اين راه نيز صدمات و ضربات فراواني را متحمل شد. با اين حال هميشه به دنبال حقيقت بود و جوينده و به مطالعه علاقه زیادی داشت وکتابخانه ای در مسجد محله شان بر پا كرده بود. فكري پويا و سازنده داشت و هميشه برای مقابله با زور و ستم آماده بود. سه راهيهای انفجاری مي ساخت و با ايادی رژيم شاه به مقابله مي پرداخت تا اينكه در روز22 بهمن ماه سال57 بود كه برای ساختن آخرين سه راهی اقدام نمود. نماز خواند و غسل كرد و ساعت 5/5 عصر همان روز با انفجار سه راهي مجروح شده و در حالي كه زير لب لااله الاا... مي گفت كه به بيمارستان منتقل شد و بعد از عمل جراحي به تبريز فرستاده شد كه در بين راه به علت خونريزی شديد با تلاوت آیات قرآن جان به جان آفرين تسليم کرد و شربت شهادت را نوشید.



شهيد نجف كلبخاني

شهيد نجف كلبخاني در سال1295 در يكي از خانواده هاي محروم و فقر روستاي اگري بوجاق از توابع شهرستان خوی ديده به جهان گشود. دوران كودكي او با استبداد رضا خان ملعون همزمان بود. او تا ششم ابتدائي به تحصيل پرداخت و توانست تا اين حد از بهره علم و معرفت و كمالات انساني استفاده نمايد، ولي پس از آن به علت محروميت و فقر مادي تحصيل را كنار گذاشته و در كارهاي كشاورزي به پدرش كمك نمود.

خانواده شهيد پس از مدتي به شهرستان خوي نقل مكان كردند. او در كارهايش جدي و صادق بود و در سال1314 به خدمت سربازي اعزام گرديد كه همزمان با اشغال ايران جانب اجانب و دوره انحطاط رژيم منحوس پهلوي بود و پس از اتمام دوره نظام وظيفه به خوي بازگشت و دوباره به كسب و كار مشغول گرديد و مدتي بعد از ارتش استخدام شد و چون وضع بد ارتش آن زمان را مشاهده نمود، چندين بار تقاضاي استعفاء كرد كه مورد قبول واقع نشد.با شروع انقلاب خونبار اسلامي ايران، او در اوايل اطلاعات كافي در اين مورد نداشت ولي رفته رفته با محتوای پرشور و عظيم آشنا شد و در جهت ياري آن گام برداشت. در تظاهرات و راهپيمائيها فعالانه شركت نمود. اين حركت در اواخر سقوط رژيم منفور شاهنشاهي و در تاریخ1357/11/20 در معرض هجوم اشرار قرار گرفت و به علت اصابت گلوله به پايش به درجه رفيع شهادت نائل گشت و با اهداء خون خود پرونده اي بر عليه طاغوت ساخت و پيروزی انقلاب اسلامی ايران را بيمه نمود.

شهید عزت ا... عبدالخانی

شهید عزت ا... عبدالخانی در سال1336 در روستای ایواوغلی در توابع  شهرستان خوی به دنیا آمد.  پدرش كشاورز بود و مرد خدا زيبائي طبيعت را مي شناخت و قدر نعمت ها را مي دانست. فقير بود اما طبعي بلند داشت. شهيد عزت ا... زير نظر چنين پدري تربيت مي يافت تا اينكه در دو سالگي از نعمت آن محروم شد و پدر را از دست داد. مادر ماند و بچه هايش. شيرزن رنج كشيده و فقر كشيده به تربيت فرزندان همت گماشت و عزت ا... را به مدرسه فرستاد. بعد از پايان تحصيلات ابتدائي به علت فقر مالي مجبور به ترك تحصيل گرديد و به دنبال روزي و كار به تهران رفته و از آنجا به خدمت اعزام شد و بعد از پايان خدمت سربازي به استخدام اداره مخابرات تهران درآمد.

با شروع انقلاب به همراه امت مسلمان در تمام تظاهرات شركت كرده و فعاليت کرد تا اينكه در تاريخ57/11/17 در جنگ با طاغوت خبر شهادت او را خانواده اش از راديو مي شنوند و بدين ترتيب به آرزوی ديرينه خود كه در جواب مادرش گفته بود، مادر جان دنيا دو روز است و همه ما خواهيم مرد؛ چه بهتر كه در راه اسلام شهيد شويم، نائل آمد و به شهادت رسید.

 

شهید غلامرضا سرداری

 در سال1330درخانواده اي مؤمن و متقي ديده به جهان گشود. در دوران دبيرستان بود که پدر را از دست داد و از سايه مهر پدر محروم شد. رنج آشنا بود و خدا دوست. بعد از اتمام دبيرستان وارد دانشگاه علم و صنعت گرديد و در رشته مكانيك به تحصيل ادامه داد..با آگاهي و اطلاعي كه از مسائل ديني و عقيدتي داشت به مردم آگاهي مي داد و آنان را به حراست از ارزشهاي اسلامي دعوت مي كرد

از دانشجويان فعال دانشگاه علم و صنعت بود و در آن جوّ خفقان كه سايه شوم ساواك در هر جا گسترده بود نوارهاي امام را گوش مي داد و به ديگران نيز توصيه شنيدن فرمايشات امام را مي كرد. رژيم پهلوي و ساواك اسرائيلي و آمريكائيش كه از هر حركت حق طلبانه دچار وحشت مي شد او را زير نظر گرفت.

غلامرضا درصدد ترور يكي از مهره هاي ساواك بود كه به هنگام ترور موفق نشد و متواري مي گردد و عاقبت با عناصر ضد مردمي ساواك درگير شده و مسلحانه به مبارزه پرداخت و با خون خويش نهال اسلام را آبياري كرد و به فيض شهادت نايل گرديد.

 

شهید علی جعفرپور

در سال1338 در ولدیان از توابع خوی به دنیا آمد. در آخرين روزهايي كه مي رفت رژيم سلطنتي پهلوي به زباله داني تاريخ سپرده شود و آفتاب حياتبخش حكومت اسلامي نور پربركت خويش را بر سراسر ميهن بتاباند رژيم مأيوسانه مي خواست با هر وسيله به انقلاب ضربه اي بزند و بدين جهت ايادي فريب خورده خود را مسلح مي كرد و به شهر مي فرستاد تا اموال مردم را غارت كنند و در همين روزها بود كه شهيد علي جعفرپور با آگاهي تمام و با عشق و شور و حال جواني و به نيت قرب به خداوند همچنان كه هميشه و همه وقت يار و ياور انقلاب بود و شب و روز در خدمت آن به ياري مردم مي شتابد و آخرين خداحافظي را با خانواده اش نموده و به ميدان مبارزه قدم مي گذارد كه در تاریخ1357/11/20، در اثر اصابت تير مهاجمين فريب خورده بدل آباد به لقاءا... مي پيوندد و خون سرخش بر خيابان شهر نقش مي بندد و مرغ جانش به اوج آسمانها به پرواز در مي آيد و نامش با نام ديگر شهدا جاودانه مي گردد.

 

شهيد عباس بابالو

 در شهرستان خوی  در منطقه شهانق در سال1330 متولد گشت و با نهاد آموزش و خانه روبرو  شد. پس از اينكه به سن بلوغ رسيد پدرش وي را در مدرسه ثبت نام كرد و تا پنجم ابتدائي دبستان و تحصيلات ابتدائي را گذراند. وارد دوره راهنمايي شد و سال اول راهنمايي را گذراند. شهيد تا سن16 سالگي در شغل مكانيكی كار كرد. او در سراسر عمرش با هيچ كس اختلافي نداشت. هميشه با دوستان خود با اخلاق اسلامي و با خوش اخلاقی رفتار می كرد. هيچ احدي از او رنج نديده بود. لاله سرخ ديگري از لاله زار شهداي خوي. شهيد عباس بابالو كارمند دخانيات خوي بود. آرام و متين. نگاهش پراحترام  و كلامي شيرين داشت. دردآشنا بود و به ياري دردمندان تا حد توان مي رسيد و كلامي دلجويانه مي گفت و به خدا اميدوار و به آينده خوشبين.

سه روز بود كه امام (ره) از پاريس آمده بودند. عباس از حريم انقلاب چون هميشه پاسداري مي كرد و در بيمارستان قمر بني هاشم نگهباني مي داد. خبر مي رسد كه ايادي رژيم قصد حمله به شهر را دارند كه براي مقابله با آنها اقدام مي كند و با رشادت و شهادت طلبانه پيش مي رود همچنان كه در وصيت نامه خود كه در تاريخ 57/10/14 نوشته شده آورده است كه: به‌آرزوي ديرينه خود كه همان كوبيدن نظام سلطنتي بود رسيده ام و خدا لطف كرده اين انقلاب و رهبر را نصيب ما كرده پس در شهادت من ناراحت نباشيد.»

به آرزويش مي رسد و به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد.

 

شهید علیرضا امامی

از خيل عاشقان بود كه جهت اجراي احكام حياتبخش و دين رهائي بخش از غير گسسته و به او پیوست. در سال1339 در شهر خوی و در كانوني گرم و باصفا پای به عرصه هستي نهاد و در دامن عفيف مادري تربيت یافت كه جز عشق و محبت و ايمان و صفا به وي نياموخت و در تربيت پدری كه جز حق بر وی نگفت و از وی نخواست. از همان اوان كودكي دلي خداجو داشت و انوار ايمان قلبش در اعمال و رفتارش تجلی داشت. جهت كسب علم به مدرسه رفت و در اثر هوش و ذكاوتی كه داشت موفق در تحصيل بوده و مورد تقدير و تشويق مربيان خود قرار مي گرفت ولي موفقيت بيشترش در كسب معرفت بود و سير طريق الی ا... در آن سن و سال انجام فرايض ديني و واجبات شرع مقدس مخصوصاً برپايی نماز حاكی از ايمان و تقوايش بوده و عزاداري و سوگواري خالصانه اش در ماه خون و قيام محرم نشانه عشق و علاقه اش به حضرت سيدالشهدا عليه السلام بود.او به اميد وصال به خدايش بود و سرانجام در راه ‌آرمان مقدس در مبارزه با بي خبران و عمال مزدور پهلوي شديداً از ناحيه شكم زخمي گرديد و به تاريخ57/11/14 در بيمارستان تبريز به درجه رفيع شهادت نايل آمد و به لقاي حق رسيد.

اين پيام شهيد بر روي مزار مطهرش نوشته شده است.

اي مجاهدان راستين راه حق شما كه نمي توانيد در زير ستم سر كنيد بر شما واجب شد كه از خون پاك خود بگذريد.

  (منبع: وبلاگ هیأت رزمندگان اسلام خوی)

 

Template: Crosstec , Design By: Avrin Design-Canada © 2012 , All rights reserved
کلیه حقوق این سایت برای موسسه " اورین دیزاین " محفوظ است.